ختنه...
نویسنده این مطلب : خاله راضیه
دوشنبه 8 اردیبهشت 93
حتی اسم اتفاق دیروز ( یکشنبه 7 اردیبهشت 93 ) رو هم نمی تونم کامل بنویسم .. اتفاقی که یکی از بایدها بود و از همون لحظه ی تولدت شاید دغدغه و کابوس همه مون .
اون کابوس دیروز به واقعیت پیوست و با یه تصمیم ناگهانی ( البته با مشورت دکترت) عملی شد .
من نه اونجا بودم , نه خبر داشتم که قراره این اتفاق بیافته . البته فکر می کنم از این مسئله خوشحالم . چون به هیچ عنوان نمی تونستم اون لحظات رو تحمل کنم .
امروز با تماس خاله رویا از مسئله خبر دار شدم .. وقتی خاله رویا از قول بابابزرگت برام تعریف کرد که چطور تا 2 ساعت جیغ می زدی نتونستم جلز و ولز دلمو و اشکای طغیانکرده ی چشامو کنترل کنم .
امروز برا عیادتت اومدیم و ماشاالله هزار ماشاالله حالت خوب بود و انگار اذیتی نداشتی 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ختنه... 
